تبليغاتX
...یک جنگجو که نجنگید اما شکست خورد
...یک جنگجو که نجنگید اما شکست خورد

و من امشب قسم خوردم که دیگر هرگز تو را نرنجانم

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive

سه شنبه 20 فروردین1387-10:59 بعد از ظهر -شکیبا

 

 

دیروز داشتم به این فکر می کردم که چقدر خوب می شد اگه بعضی از آدمای دورو برم و فقط یک بار می دیدم، تا اون تصویری که ازشون توی ذهنم دارم برای همیشه همون طور خوب و جالب بمونه

خدایا! تو که خودت می دونی من چقدر خنگم، چرا این همه خوابهای عجیب و غریب می فرستی برام؟ ببین من حالیم نمی شه معنیشون چیه، می شه ترجمه کنی؟

خدا جون! همین حالا احتیاج دارم بیای پایین و محکم بغلم کنی

یک هفته پیش مطمئن بودم که از همه ی آدمای روی زمین متنفرم! اما حالا شک دارم

 

لینک ثابت |

یکشنبه 7 بهمن1386-12:35 بعد از ظهر -شکیبا



شکیبا وقتی قاطی می کنه:


وقتی همه چیز تکراری می شه،وقتی واسه اطرافیانت با دیوار هیچ فرقی نداری، وقتی حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز و هیچ جایی رو نداری، کافیه لب باز کنی و بگی خسته شدم، اولین پیشنهادی که بهت می رسه رفتن پیش فلان دکتر و مشاور و متخصص اعصاب و روانه، بعد از پذیرش این پیشنهاد جالب تو می مونی و یه عالمه اسمارتیزهای رنگ وارنگ و خواب آور تا یادت بره که خیلی وقته فراموش شدی

پ.ن.1) هیچ لذتی در بخشش وجود نداره، انتقام بگیرید لذت ببرید

پ.ن.2) الان دقیقاً تو یه نقطه از زندگی قرار دارم که شب و روز از خودم می پرسم: که چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پ.ن.3) خدا جون! حال ما با وجود تو این است، بی تو چی میشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شکیبا وقتی حالش خوبه:


زندگی آدما پر از داستان های عجیب غریبه، چقدر من خوشبختم که رمان زندگیم از اون رمان های دراماتیک آبکی مزخرف نیست، مرسی خدا جون، مرسی به خاطر اینکه همیشه حواست به من هست

پ.ن.1) همیشه وقتی از گناه کسی می گذری بعد خودش می فهمه که داری بهش لطف می کنی حسابی زجر می کشه، پس ببخشی بیشتر حال می کنی

پ.ن.2) الان دقیقاً تو یه نقطه از زندگی قرار دارم که دلم می خواد فریاد بزنم من واقعاً خوشبختم
پ.ن.3) خدا جون تو که باشی، تو که هوامو داشته باشی همه چیز عالیه، عالی

لینک ثابت |

دوشنبه 5 شهریور1386-12:9 بعد از ظهر -شکیبا

 

از خواب که بیدار می شم اول بیرون و نگاه می کنم! نه...! امروز هم هوا داغ و آفتابیه! خبری از بارون نیست، خب به درک که بارون نمیاد، یا نمی خواد بیاد، می شه دوش آب سرد گرفت

دوست قدیمی زنگ می زنه که باهم بعد از مدت ها صحبت کنیم! حوصله شو ندارم، نمی تونم بپیچونمش، مجبور می شم نیم ساعت تمام به ماجراهای مسخره ای که تعریف می کنه گوش بدم، خب به درک، بعدش یه لیوان گنده چای تلخ حالمو جا میاره!

می رم بیرون دنبال کارای عقب افتاده ام، چی کار کنم که خیابونا بند اومده؟ چی کار کنم که گرما بیداد می کنه؟ چی کار کنم که باید تا بی نهایت پشت این چراغ های قرمز ممتد گیر کرد؟ چی کار کنم که این آقای چاقالو اجازه بده منم یه کم نفس بکشم؟ چی کار کنم؟؟؟؟؟؟ خب به درک! تا ابد که اینجا نمی مونم، بالاخره می رسم به مقصد، بالاخره بارون میاد، بالاخره چراغا سبز می شن، بالاخره دوست قدیمی من آدم می شه...

پ.ن.۱) هر تابستون بدتر از تابستون قبل! خدا جون نمی شه من و از بهار پرت کنی تو پاییز؟؟؟؟

پ.ن.2) نفرت انگیزترین موجودات جهان مردانی هستند که وقتی با همسرشون می رن بیرون زیر چشمی به خانوم های دیگه نگاه می کنن

پ.ن.3) ببین خدا جون! هر کسی خواست باهات حرف بزنه، هرکی خواست بیاد پیشت بهش گفتم سلام منو بهت برسونه، بی معرفت نباش! حداقل جواب سلام منو بده

من نمی دونم پس تو کی می خوای یکی از اون معجزه قشنگاتو رو کنی!! باور کن الان وقتشه، بدجوری گیر افتادم

یه جورایی چپکی نگام می کنی که هرکی ندونه فکر می کنه مرتکب یه جنایت شدم

این روزا فکر کنم سرت شلوغه که حواست به من نیست

حالا خودمونیم! احمق تر از منم آفریدی؟؟؟ دچار مازوخیسم مزمن شدم،،دائم دارم خودمو سرزنش می کنم

بیا و با ما آشتی کن، بچه که زدن نداره، من دارم فریاد می زنم بهت محتاجم، محتاااااااااااج

امروز بیا! فردا اگه بیای منت کشی قبول نمی کنما!

لینک ثابت |

دوشنبه 22 مرداد1386-7:4 بعد از ظهر -شکیبا

 

روزا و شبای من داره به مسخره ترین وضع ممکن می گذره

این آدمای الکی خوش و به ظاهر سرمست یکی یکی وارد زندگی من می شن و بعدش خیلی زود محو می شن

چقدر بعضی از آدما کم توقعن... انگار از زندگیشون هیچی نمی خوان. آدم یه جورایی حسودیش می شه

حالا من احمق تمام گذشته ام با فکر کردن به آینده خراب شد... آینده ای که معلوم نیست ارزش این همه فکر کردن و محتاط بودن و داره یا نه

پ.ن.۱) تا مرا فرصت جوانی بود همه تشویش زندگانی بود

چون که پیری رسید دانستم... زندگانی همان جوانی بود

پ.ن.۲) خدایا به من یاد بده چه طور باید زندگی کنم! من بلد نیستم!!!

پ.ن.۳) برای تو:

جذاب ترین مرحله ی عشق همین است

از من تو همان چیز بخواهی که ندارم!

 

لینک ثابت |

دوشنبه 8 مرداد1386-11:23 بعد از ظهر -شکیبا



بچه که بودم گاهی وقتا به طرز فجیعی خالی می بستم،یه چیزایی می گفتم که واقعاً خنده دار بود،بعدش زل می زدم تو چشمای طرف مقابل و از اینکه گاهی وقتا به هیجان می اومد و چشماش برق می زد لذت می بردم


بزرگتر که شدم از آدمای دروغگو متنفر شدم، اونایی که خالی می بندن یه جورایی دارن خودشونو مسخره می کنن، اما کسایی که دروغ می گن غیر قابل بخششن


پ.ن.1) از دیوونه هایی که تو خیابون راه می رن و پاهاشونو رو زمین می کشن خیلی خوشم میاد


پ.ن.2) حس می کنم خیلی آدم خوبی ام


پ.ن.3) یه بار به یه عزیزی دروغ گفتم، من حرف می زدم و اون فقط نگاه می کرد، مسئله ی مهمی نبود اما وقتی حرفم تموم شد و بهش نگاه کردم فهمیدم که خودش می دونه دارم دروغ می گم...


پ.ن.3) دیروز تو یه مجله خوندم آدمایی که می خوان تظاهر کنن خوشحالن وقتی می خندن عضله های صورتشون منقبض می شه، ای خدااااااااا! دیگه نمی تونم با اطمینان لبخند بزنم و تظاهر کنم که خوشحالم


لینک ثابت |

چهارشنبه 20 تیر1386-11:48 بعد از ظهر -شکیبا

یک سال گذشت

امروز وبلاگم یک ساله شد

یه حس عجیب و غریبی دارم

همین...

لینک ثابت |

چهارشنبه 13 تیر1386-9:24 بعد از ظهر -شکیبا

 

سیستم احساسیم دچار یه نقص کو چولو شده

به زبون ساده تر نمی دونم چه مرگمه

از تعلق بیزارم

از اینکه دارم مثل احمق ها همه چیزو تحمل می کنم متنفرم

خدا جون! جوانمردانه بازی کن، فیر پلی،باشه؟

آخه چرا هیچ کس به من پاس نمی ده؟ بعد همه انتظار دارن پشت هم گل بزنم؟

ببین من خیلی از تو ضعیف ترم ، یهو میای میگی کیش بعدشم فرصت نمی دی فکر کنم، مات

فردا پشت سرت حرف در میارن می گن ضعیف کشی کرد 

حالا از ما گفتن، نگی نگفتی

***********************

نرنجم که با دیگری خو کنی

تو با من چه کردی که با او کنی؟؟؟؟؟؟؟؟

***********************

پ.ن.۱)  شعرو همین جوری نوشتم

پ.ن.۲) چه لزومی داره فرشته ها آدم بشن؟

پ.ن.۳) دقیقاْ حس می کنم دیوانه شدم و همه ی این اتفاقات مزخرف مربوط می شه به دوران دیوانگی من

پ.ن.۴) از آدمای عاقل حالم به هم می خوره

لینک ثابت |

شنبه 19 خرداد1386-3:3 بعد از ظهر -شکیبا

 

زیبا!

زیبا هوای حوصله ابری است

چشمی از عشق ببخشایم

تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا

زیبا!

زیبا هنوز عشق

در حول و حوش چشم تو می چرخد

از من مگیر چشم

دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد

یادم بده چگونه بخوانم

تا عشق در تمامی دل ها معنا شود

یادم بده چگونه نگاهت کنم

که تردی بالایت در تندباد عشق نلرزد

آن گونه عاشقم

که هر نفسم شعر است

زیبا!

چشم تو شعر

چشم تو شاعر است

من دزد شعرهای چشم تو هستم...

زیبا!

زیبا تمام حرف دلم این است

من عشق را به نام تو آغاز کرده ام

در هر کجای عشق که هستی

آغاز کن مرا

آغاز کن مرا.......

لینک ثابت |

پنجشنبه 17 خرداد1386-11:48 بعد از ظهر -شکیبا

 

این روزها رو دوست ندارم،منتظر یه معجزه هستم، یه اتفاق عجیب، یه چیزی که حسابی کمکم کنه، دیگه این آدمای دور و برم کاری از دستشون بر نمیاد، حرفاشون تکراری شده،حتی دلگرمی هاشونم دیگه کارساز نیست

این روزها رو دوست ندارم، فقط می خوام فرار کنم، اصلاً برم یه جایی که هیچ کس منو نشناسه، هیچ کس دوستم نداشته باشه که بخواد برام دلسوزی کنه، هیچ کس سعی نکنه آرومم کنه

این روزها رو دوست ندارم، دارم یه تصمیم بزرگ می گیرم، می خوام خیلی چیزا رو فراموش کنم، می خوام فقط به خودم فکر کنم،می خوام بزنم به بی خیالی

این روزها رو دوست ندارم، دلم می خواد برگردم به چند سال پیش، یا حتی چند سال بعد، فقط الآن اینجا نباشم

هیچ اتفاق بدی نیفتاده، هیچ کس اذیتم نکرده، هیچ مشکلی هم ندارم

شکست عشقی نخوردم، چون عاشق نشدم، بیماری لاعلاج هم ندارم، بچه ی طلاق هم نیستم، بابام هم معتاد نشده، فقط اعصابم به هم ریخته، به قول مامان مرض دارم

ولی دارم یه فکرایی می کنم...

سخته، ولی این روزها عملیش کنم بهتر از روزای آینده است

کم کم دارم عادت می کنم، به همه چیز، دارم عادت می کنم

خدا جون تو هم که اون بالا داری چرت می زنی، خوب یه کم حواست به منم باشه دیگه

کمکم کن که تصمیم خودمو عملی کنم، سختی هاشم پای خودم، یه مدت اوضاع قاطی پاطی می شه ولی کم کم عادی می شه، می شه مثل قبل

ok خدا جون؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

لینک ثابت |

دوشنبه 14 خرداد1386-12:10 بعد از ظهر -شکیبا

 

با تو می توانم ادامه دهم چون عاشقت نیستم، چون تمام قد می بینمت.یادت هست وقتی قرار شد با هم باشیم تو می دانستی که من آدم مغروری هستم و من می دانستم که تو وقت هایی هست که بی خود و بی جهت عصبانی می شوی. عیب های هم را دیدیم و همدیگر را پسندیدیم. توی این سال ها عزم کرده بودیم که از هم توهم نداشته باشیم، من دقیقاً همانی بودم که بودم، تو درست دیده بودی و من هم.

قرار نبود چیز دیگری از آب در بیاید. همان طور که انتظار می رفت تو عصبانی شدی و سرم داد کشیدی و من آنقدر مغرور از کنارت می گذشتم و حرف نمی زدم که دلت می شکست. اما همان طور که انتظار می رفت، همدیگر را بخشیدیم

حالا ساده می گویم دوستت دارم و عاشقت نیستم، دوست داشتنی که برتر از عشق است.

لینک ثابت |

چهارشنبه 9 خرداد1386-12:38 بعد از ظهر -شکیبا


از شب نمی نویسم
نه آن که بترسم
نمی خواهم کلمه هایم قاطی سیاهی شوند
از مرگ نمی ترسم
نه آن که از آن ننویسم
کلمه های ترسو را دوست ندارم
از تو اما می نویسم
چرا که اگر نخواهم از تو بنویسم
باز هم نوشته ام: تو

لینک ثابت |

سه شنبه 28 فروردین1386-8:57 بعد از ظهر -شکیبا

 

 

هر چه گفتم از خودم بود از ناتوانیم در برابر بیان تو .... راستی بی معرفتی مرا ببخش...

اگر هرگز نگفتم که دوستت دارم ، اگر هیچ گاه مثل تو نبودم ، پر از احساس ، عشق ، شعر... مرا ببخش ...

ترسم از این است که آنقدر عاشق بشویم که هرگز به هم نرسیم و باز شکست وباز گذشت ، ترسم از بازی زمانه است معلمی که درس عشق ، معرفت ، گذشت و شکست را به من آموخت اما چه زود ...

آهسته می گویم تا نشنوی :

دوستت دارم نه تنها برای آنچه که هستی ، بلکه برای آنچه که هستم هنگامی که با توام .

دوستت دارم نه تنها برای آنچه که از خود ساخته ای ، بلکه برای آنچه که از من ساخته ای

**********************

چشمک ستاره ها رو می شمردیم، یادته؟

واسه تنهایی شب غصه می خوردیم، یادته؟

من مثل سایه ی تو، تو واسه من مثل نفس

هردومون برای همدیگه می مردیم، یادته؟

لینک ثابت |

یکشنبه 12 فروردین1386-12:46 بعد از ظهر -شکیبا

نمی دونم شاعرش کیه... تو یه وبلاگ خوندم خوشم اومد

 

پشت دیوار همین کوچه به دارم بزنید

من که رفتم بنشینیدو...هوارم بزنید

باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد

بنوسید که: "بد بودم" و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم...سیر شدم

پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!

خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید

آی! آنها!! که به بی برگی من می خندید!

مرد باشید و...بیایید... و.... کنارم بزنید

لینک ثابت |

چهارشنبه 16 اسفند1385-9:47 بعد از ظهر -شکیبا

دوستای عزیزم!

از همه تون ممنونم که بهم سر زدین و به یادم بودین. تو این مدت نمی تونستم آپ کنم. دلم برای همه تون تنگ شده بود. اینم یه شعر از فریدون مشیری که من خیلی دوسش دارم

 

جان می دهم به گوشه ی زندان سرنوشت

سر را به تازیانه ی او خم نمی کنم

افسوس بر دو روزه ی هستی نمی خورم

زاری بر این سراچه ی ماتم نمی کنم

 

با تازیانه های گرانبار جانگداز

پندارد آنکه روح مرا رام کرده است

جان سختی ام نگر که فریبم نداده است

این بندگی که زندگی اش نام کرده است

 

بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی

جز زهر غم نریخت شرابی به جام من

گر من به تنگنای ملال آور حیات

آسوده یک نفس زده باشم حرام من!

 

تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب

می پوشم از کرشمه ی هستی نگاه را

هر صبح و شام چهره نهان می کنم به اشک

تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را

 

ای سرنوشت! از تو کجا می توان گریخت؟

من راه آشیان خود از یاد برده ام

یک دم مرا به گوشه ی راحت رها مکن

با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!

 

ای سرنوشت، مرد نبردت منم، بیا

زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز

شادم از این شکنجه، خدا را، مکن دریغ

روح مرا در آتش بیداد خود بسوز

 

ای سرنوشت! هستی من در نبرد توست

بر من ببخش زندگی جاودانه را!

منشین که دست مرگ ز بندم رها کند

محکم بزن به شانه ی من تازیانه را!

لینک ثابت |

سه شنبه 26 دی1385-6:7 بعد از ظهر -شکیبا

 اینم وضع درس خوندن من ...

لینک ثابت |

سه شنبه 19 دی1385-9:36 بعد از ظهر -شکیبا

نامم با نامت یک حرف و هزار دنيای مشترك دارد

می خواهم دست از سرت بردارم و بر چشمانت بگذارم تا خورشيد روشن دو چشمت ذوب كند حجم اسير تنهايی مردابی مرا.

دست از سرت بر می دارم تا ديگران نفهمند دستم بر چشمان رنگ عسل توست.

فاصله خورشيد تا زمين ذره ای  اگر كم شود دنيا بهم می ريزد ؛ من هم همين را ميخواهم .
دنيا قرار نيست هميشه منظم و قانون مند باشد ؛ قرار نيست هيتلری ؛ ناپلئونی ؛ كسی با لشكرش دنيا را از هم بپاشد.
من دلم می خواهد دنيا را از يكنواختی دربياورم ؛ برايش لازم است ؛ بعضی ها شايد تنها در حرف آخر اسمشان با تو مشترك باشند اما هيچكس ديوانه ات نيست ؛ با زنجير امتحانشان كن ؛ تو تازه واردها را بهتر از من می شناسی  قهرمان.

بگذار فكر كنند تسليم شدم و رفتم و...
تو هم به كسی چيزی  نگو

مخصوصا به خبرچين ها كه دنبال خبر می گردند تا بين من و تو را ابری كنند . هرچه بد گفتند بگو ميشناسمش ؛ دخترك ديوانه...

آخر سر ؛ دست از سرم برداشت ؛ يه وقت نكند بقيه اش را مطرح كنی... يواشكی  بگو

 

 

                                            يك تكه از خاك زمينی كه فاصله اش تا خورشيد چشمانت كمترين شده است

                                                 *********

معلم نيستم

تا عشق را نشانت دهم

ماهي به ياد گرفتن نياز ندارد

                           تا شنا كند

گنجشك          تا بپرد

تنها شنا كن

             بپر

عشق در كتاب نيست

عاشقان بزرگ

                                                           خواندن بلد نبودند

لینک ثابت |

یکشنبه 17 دی1385-9:31 قبل از ظهر -شکیبا

هرچند دیگه این روزا، تو شبای آپارتمان های ما هیچ جیرجیرکی نمی خونه، هرچند دیگه با شمردن ستاره ها خوابمون نمی بره، هرچند صدای ماشین و دزدگیر شب ما رو دیگه ساکت نمی ذاره، اما هنوز شب، شخصی ترین لحظه های ما با خودمونه. توی این لحظه هاست که برمی گردیم و نگاهی به درونی ترین حس هامون می اندازیم. خودمونو اگه بخوایم کشف می کنیم. در شب به عشق، به عشق، به عاشق به عاشقانه ها فکر می کنیم. در شب به روزهای رفته، به روزهای نیومده فکر می کنیم. در شب خودمون رو می ذاریم روبه روی خودمون و مثل یه فیلم به تماشا می شینیم. شب پر از رمز و رازه، نهایت آرامشه، پر از سکوت، تنهایی،شب خیلی زیباست...

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟

که من این واژه را تا صبح، معنا می کنم هر شب

لینک ثابت |

پنجشنبه 14 دی1385-0:23 قبل از ظهر -شکیبا

شب باشه... تاریک باشه... دل آدم گرفته باشه...  صدای موسیقی زجرآور بلند باشه... کلی خاطره توی ذهن آدم باشه... روز  بدی رو گذرونده باشه... دیوونه شده باشه...همه رو اذیت کرده باشه... عین سگ پشیمون باشه... گریه کرده باشه...سرکوفت شنیده باشه...خسته شده باشه... یه عالمه غم کوچیک و بزرگ داشته باشه... تنها شده باشه... ترسیده باشه...راه پس و پیش نداشته باشه... فکرش مشغول باشه... کلی درس نخونده داشته باشه...قلبش درد گرفته باشه... دلواپس باشه...نگران باشه

احمق باشه...

کلی فکر مزخرف تو سرش باشه...

حق نداره بمیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

************************************

شاید این را شنیده ای که زنان

در دل آری و نه به لب دارند

ضعف خود را عیان نمی سازند

رازدار و خموش و مکارند

              ***

آه من هم زنم،زنی که دلش

در هوای تو می کشد پر و بال

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال

لینک ثابت |

دوشنبه 11 دی1385-11:53 بعد از ظهر -شکیبا

 

اگرچه واژه واژه مثل ابرها گریستم

هنوز فکر می کنی که عاشق تو نیستم؟؟؟؟؟

نخواستی ببینی چگونه زجر می کشم

که پشت این نقاب تیره ی غرور کیستم؟

همیشه ترس از سقوط، ترس از شکست بود

نشد، نشد، نشد که روی پای خود بایستم

به من چگونه درس عشق می دهی که سالها

که سالها بدون عشق، عاشقانه زیستم

*********************************

 می خوام از عشق حرف بزنم، اگه از عشق حرف نزنی که اصلاً کسی با کسی حرف نمی زنه. عشق راه نجات انسانه، انگیزه ی هر ارتباطی در هر قالبی از محبت و دوستی عشقه.

عشق تو وجود انسان فطریه، همون تشابهی که بین خالق و مخلوق وجود داره. اما عشق رو با اکتساب پرورش می دن. ضامن بقای عشق، یاد گرفتن اونه، درست مثل زندگی کردن، این تلاش در واقع ارج گذاشتن به عشقه.

عشق یعنی ما بخوایم یک نفر به غیر از خودمون رو بشناسیم. وقتی که حوصله ی این تلاش رو داشتیم عشق پدید میاد وگرنه تو نطفه می میره و این خیلی دردناکه. ما هر روز عاشق می شیم و هر روز هم قاتل عشقمون می شیم، چون احساس ترس می کنیم.

می ترسیم چون می دونیم زندگی بدون عشق بی دردسره، این اوج تراژدی انسان معاصره، عاشقی که قبل از هر کس قاتل عشق خودشه.

شاید از عاقبتش می ترسیم ولی اصلاً لزومی نداره که عشق نتیجه ی خاصی بده، همین که آدم به شناخت یه نفر دیگه می رسه، کافیه. اگه این عشق پدید بیاد می شه تعمیمش داد. اما ما عشق رو معامله می کنیم که یه طرفش سود یا زیانه و چون بهره ای نمی بینیم اون رو رها می کنیم. کافیه که یه کم احساس مسئولیت نسبت به نفر دیگه داشته باشیم، اون وقت عشق احساس زنده بودنه، فقط همین!

خیلی از ماها از عشق سرخورده می شیم چون معنای عشق رو نفهمیدیم، عشق یعنی آزادگی و رهایی، یعنی در قید تعلق و اجبار نبودن.عشق به خاطر عشق! عشق به خاطر زندگی و مرگ! که خوب زندگی کنیم و خوب بمیریم.

عشق مجنون به لیلی چی بود؟ اون عشق یه عشق دیوانه وار بود، وقتی معشوق رو به نفس ذات هم ترجیح می دی.

عشق زحمت می خواد! شاید خیلی بهای گزافی بدی، اما نباید فراموش کنی که عشق چیزیه که از خدا به تو رسیده، پس ارزش رنج کشیدن رو داره.

هاله ی مرگ ترسه و هاله ی عشق گناه، گناه عشق از اینه که شناخته نشده. وقتی بودا می گه:«عاشق بودن مثل ایمان داشتنه». یا می گن که عاشقا بهترین مومنا هستن، چطور ما با سنت ها و تعصبات قدیمی خودمون عشق رو با حس گناه کنار هم می ذاریم؟ مگه خدا عشق رو برای انسان هدیه نیاورده؟ باید باور کنیم که انسان لیاقت عشق رو داره. باید کلمه ی عزیز عشق از هاله ی ترس و گناه پاک بشه.

عشق با خودش چی میاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یک چیز در نگاه عوض می شه برای همیشه. مردم همیشه همون مردم هستن، کوچه ها،خیابون ها،اما تا حالا از پشت یه نقاب دیده می شدن، اما عشق نقاب رو بر می داره، فکر زبون باز می کنه و عشق بهونه ای می شه برای گفتن و آدمای عاشق همیشه حرفی برای گفتن دارند.

خیال کردی معجزه چیه؟ معجزه ساده است. معجزه در هر لحظه اتفاق می افته، مدام در حال جریانه و همیشه ترس آلود از مرگ.

بیا عاشق بشیم، عاشق واقعی، نه این که عشق رو تعریف کنیم و دنبال معجزه ی بزرگی ازش باشیم.

لینک ثابت |

پنجشنبه 30 آذر1385-8:18 بعد از ظهر -شکیبا

 

اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم

و یا از روی خودخواهی فقط خود را پسندیدم

اگر از دست من در خلوت خود گریه ای کردی

اگر بد بودم و هرگز به روی خود نیاوردی

اگر تو مهربان بودی و من نامهربان بودم

برای دیگران سبز و برای تو خزان بودم

اگر زخمی چشیدی گاه گاهی از زبان من

اگر آزرده خاطر گشتی از لحن بیان من

                                        عزیزم!           گناهم را ببخش

                                                           مرا ببخش                  مرا ببخش

******************************************************

آیا من باعث اوقات تلخی تو شدم؟ اگه این طوره خواهش می کنم اون و علیه من به کار نبر، من خیلی کم به خودم تسلط دارم و اون خیلی کم هم بیشترین میزانیه که از عهده ام بر میاد، بازم منو ببخش، عزیز ترین! من و همون طور که هستم بپذیر

 

******************************************************

نا مهربانی را هم من از تو دوست می دارم

بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست

 

لینک ثابت |

جمعه 24 آذر1385-8:5 قبل از ظهر -شکیبا

می ترسم

می ترسم از همه ی چیزهایی که زمانی منو با دنیای بزرگ و پر از آدم بیرون ارتباط می داد، پاسخ دادن به لبخندی، نگاه کردن توی چشمایی یا شاید دستای کسی رو گرفتن.

می ترسم از همه ی اینا، از من، از ما. حتی از خودم هم توی آینه وحشت دارم.

می ترسم از لبخند کسی و نمی دونم که چرا همیشه باید دنبال دلیلی برای لبخند دیگران باشم، نمی دونم چرا لبی برای کلمه ی محبت آمیزی باز شده؟ حتماً نفعی در اون هست!

گذشته روزایی که همه عشق رو باور داشتن. "چرا منو دوست داری؟" سوالی نبود که هر کسی از کسی بپرسه! می ترسم از جواب این سوال!

می ترسم از اینکه سیاهی رنگ سال شده و اگه سفید باشم، لکه به حساب بیام!

مجبورم خوب بودن رو بلد باشم اما نگم که بلدم.

***************************************

آخر چرا جواب ندادی

هر روز

شیطان لعنتی

خط های ذهن مرا اشغال می کند

هی با شماره های غلط زنگ می زند، آن وقت

من اشتباه می کنم و او

با اشتباه های دلم حال می کند

دیروز یک فرشته به من می گفت:

"تو گوشی دل خود را کج گذاشتی

آن وقت ها که خدا به تو می زد زنگ

آخر چرا جواب ندادی؟ چرا برنداشتی؟"

امروز پاره است آن سیم ها که دلم را

تا آسمان مخابره می کرد

اما

با من تماس بگیر خدایا

حتی هزار بار

وقتی که نیستم

لطفاً پیام خودت را

روی پیام گیر دلم بگذار

لینک ثابت |

شنبه 18 آذر1385-11:30 قبل از ظهر -شکیبا

 

هر آدمی دو تا قلب داره، قلبی که از بودنش با خبره، و قلبی که از حضورش بی خبر.

قلبی که از اون با خبره همون قلبیه که توی سینه می تپه، همونی که گاهی می شکنه، گاهی می گیره و گاهی می سوزه، گاهی سنگ می شه و سخت وسیاه، گاهی هم از دست می ره. با این دل می شه دل بردگی و بی دلی رو تجربه کرد، دل سوختگی و دل شکستگی هم توی همین دل اتفاق می افته، سنگدلی و سیاه دلی هم ماجرای همین دله.

با این دل عاشق می شیم، با این دل دعا می کنیم و گاهی با همین دل نفرین می کنیم و کینه می ورزیم و بد دل می شیم.

اما قلب دیگه ای هم هست، قلبی که از بودنش بی خبریم، این قلب توی سینه جا نمی شه و به جای اینکه بتپه، می وزه و می باره و می گرده و می تابه.

این قلب نه می شکنه و نه می سوزه و نه می گیره. سیاه و سنگ نمی شه، از دست هم نمی ره. انقدر سبکه که هیچ وقت هیچ جا نمی مونه، بالا می ره و بالا می ره و بین زمین و ملکوت می رقصه، آدم همیشه از این قلبش عقب می مونه.

این همون قلبیه که وقتی تو نفرین می کنی، اون دعا می کنه، وقتی تو بد می گی و بیزاری اون عشق می ورزه، وقتی تو می رنجی اون می بخشه...

این قلب کار خودشو می کنه، نه به احساست کاری داره، نه به عقلت، نه به چیزی که می گی، نه به چیزی که می خوای

و آدما به خاطر همین دوست داشتنی اند، به خاطر قلب دیگه شون، به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند

لینک ثابت |

سه شنبه 7 آذر1385-7:13 بعد از ظهر -شکیبا

 

به بچه ها گفتم وقتی در ازل "دل" تقسیم می کردن به من "سنگدون" رسید!

راستش خیلی این عاشقیت های مد روز شده رو نمی فهمم، جماعت امروز عاشق، فردا فارغ

از خوب و بدش نمی گم، از درست و غلطش هم، فقط خیلی متوجه نمی شم حرفای کسی رو که یه ماه پیش سوزان ترین love story رو با یکی داشت حالا با یکی دیگه، یه ماه دیگه هم باز یکی دیگه و ...، دلش هم هیچ وقت واسه هیچ کدوم تنگ نمی شه، من برعکس اون "عشق" بلد نیستم، اما می دونم عاشقی بستنی یخی نیست یعنی به ما که این جوری گفتن.

به ما گفتن از عشق خستگی میاد و زخم. گفتن زخم هاتون رو بشمارین، اگه زیاد بود عاشقیتون بالا بوده، من اونارو نمی فهمم که مثل ابراهیمن در آتش، از این همه عاشق می گذرن بی زخم، بی درد، بی یادی حتی.

من رمانتیک نیستم. تو فکر کن حتی به عمرم هم گریه نکردم، اما این کرور کرور دروغی رو که اونا از تو جیبهاشون در میارن و مفت مفت خرج می کنن و باهاش عشق می خرن و دل می برن رو متوجه نمی شم.

به ما گفتن واسه عاشق شدن باید به جون زد. برای جماعتی مثل من البته یه وجب زخم و یه تیکه خون بسه دیگه واسه این باقی مونده ی جون، من واسه کسایی می گم که توی کار دلالی دلن ما که دل نداشتیم، هیچ وقت.

نمی خوام بگم چه طور عاشقی کنی، چه طور تفریح کنی، من عاشقی و تفریح رو اصلاً بلد نیستم، فقط بهت می گم اگه می خوای عاشق باشی، اول اون قدر قد بکش که بتونم زیر سایه ات خنک شم، یا لااقل اون قدر که بتونم روی دیوارت یادگاری بنویسم، قد بکش اما... نه اون قدر که کسی، هیچ کس قدش به قدت نرسه!

لینک ثابت |

شنبه 4 آذر1385-7:47 بعد از ظهر -شکیبا

 

زنده موندن به خاطر عشق، نفس کشیدن زورکی به امید روزنه ای کوچک تو چشمهای زندگی، خوب گوش کن، الان می تونی صدای نفس هات رو بشنوی، این شد نفس کشیدن، اما زورکی نه، نفس کشیدن به اختیار خود خودت، می تونی رگ دستت رو بزنی تا دیگه نفس نکشی، به همین راحتی، ولی این کار و نمی کنی چون هنوز در اعماق وجودت یک نقطه ی روشن هست. چیزی که تو رو به نفس کشیدن تشویق می کنه، پس تو زنده ای، به خاطر عشق، یا حتی تنفر یا انتقام. مهم اینه که تو زنده ای، به دلیلش زیاد فکر نکن، فکر کردم، نفهمیدم، فکر نکن، نمی فهمی. هر جور راحتی

همیشه وقتی خیلی ناراحتم یه چیزی بهم می گه ادامه بده، تیک تاک ساعت بهم می گه زندگی در حال گذره و صدای نفس هام یادم می اندازه که هنوز زنده ام و حق زندگی دارم.

حالا شما می گید اسم اون امیده، ما هم می گیم به روی چشم، دم امید گرم!

الان هم هی گوشه ی اتاق نشین زل نزن به من و هی نگو منتظر تولد دوباره ام، که چی؟ از این اولی درست استفاده کن تا به بعدی برسی.

بخند، برقص، گریه کن،داد بزن، لازم شد بکش، اما نشین

این جوری به تولد دوباره نمی رسی، مطمئن باش

مثل آدم بزرگا دارم نصیحت می کنم، پس فقط یه جمله ی کوچیک:

شب نباید تو دلت خونه کنه

لینک ثابت |

پنجشنبه 11 آبان1385-5:3 بعد از ظهر -شکیبا

من خسته شدم!!!!

احساس می کنم ذهنم دیگه گنجایش هیچ فکری رو نداره، پر شده از یه عالمه علامت سوال، یه عالمه ناراحتی های کوچولو، فکرای مزخرف، غصه های الکی

دلم می خواد یه مدت از همه چی دور باشم، از همه ی چیزایی که منو یاد زندگی کردن و این آدمای دور و برم میندازه

ای کاش جسمم خسته بود، می شد با چند ساعت خوابیدن و استراحت کردن خستگی رو از بین برد، ولی فکر من یه خستگی عجیب داره، حالم داره از این زندگی بهم می خوره

آخه خدا جون! من چه مرگمه؟؟؟؟ چرا اینا نمی فهمن من حالم بده؟

تمام زندگی من پر شده از قانون و قاعده و دستور، اصلاً نمی فهمم چرا مجبورم بعضی از این قانون های مزخرف و مسخره رو رعایت کنم؟ قانون هایی که حتی نمی دونم کی وضع کرده؟ به درست یا غلط بودنش هیچ اطمینانی ندارم.

گاهی وقتا که فکر می کنم می بینم که 20 سال از زندگیم این جوری گذشت، فقط رعایت کردم، اجرا کردم، گفتم چشم، قبول کردم، کافی بود یه نفر یه قانونی واسه خودش درست کنه، من باید بدون هیچ چون و چرایی قبول می کردم، هر وقت خواستم بگم بابا آخه این چه قانونیه؟ گفتن ساکت! بگو چشم، رعایت کن، اگه قبول نکنی، اگه مخالفت کنی می شی یه آدم متفاوت، آدم متفاوت توی این دنیا جایی نداره

دیگه نمی خوام این جوری زندگی کنم، اصلاً به بقیه چه ربطی داره که من دارم چی کار می کنم؟ خدا این دنیا رو اینقدر بزرگ آفریده که من جای هیچ کسی رو تنگ نمی کنم، پس هیچ کس حق نداره اذیتم کنه، حق نداره بهم چپ چپ نگاه کنه، حق نداره تو کار من دخالت کنه، حق نداره بهم دستور بده

مگه این آدما چی به من دادن که حالا مجبور باشم مطابق میل اونا رفتار کنم؟ واسه اونا زندگی کنم

خدا...خدا...خدا... فقط تو! فقط تو .........

 

لینک ثابت |

جمعه 28 مهر1385-9:28 بعد از ظهر -شکیبا

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

تنها نگاه بود و تبسم

اما... نه

گاهی که از تب هیجان ها بی تاب می شدیم

گاهی که قلب هامان، می کوفت سهمگین

گاهی که سینه هامان، چون کوره می گداخت

دست تو بود و دست من              -این دوستان پاک-

کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند

وز این پل بزرگ                            -پیوند دست ها-

دل های ما به خلوت هم راه داشتند

یک بار نیز

یادت اگر باشد

وقتی تو راهی سفری بودی

یک لحظه...... وای تنها یک لحظه

سر روی شانه های هم آوردیم

با هم گریستیم

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

ما پاک زیستیم

لینک ثابت |

یکشنبه 16 مهر1385-8:50 بعد از ظهر -شکیبا

زیر خاکستر ذهنم باقی است، آتشی سرکش و سوزنده هنوز

یادگار است ز عشقی سوزان، که بود گرم و فروزنده هنوز

عشق همان گونه که بنیان مرا، سوخت از ریشه و خاکستر کرد

غرق در حیرتم از اینکه چرا مانده ام زنده هنوز؟

گاه گاهی که دلم می گیرد پیش خود می گویم:

آنکه جانم را سوخت، یادی آرد از این بنده هنوز؟

سخت جانی را بین که نمردم از هجر

مرگ صد بار بهتر از بی تو بودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم هستم، پیش چشمان تو شرمنده هنوز

گرچه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت

بعد تو لیک پس از آن همه سال، کس ندیده به لبم خنده هنوز

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

سالهاست که از دیده برفتی لیکن، دلم از مهر تو آکنده هنوز

دفتر عمر مرا دست ایام ورقها زده است

زیر بار غم عشق، قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما همچنان روز نخست، تویی آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق

دل من بردی و با دست تهی، منم آن عاشق بازنده هنوز

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر که گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقی است، آتشی سرکش و سوزنده هنوز

لینک ثابت |

شنبه 8 مهر1385-5:50 بعد از ظهر -شکیبا

یونانیان باستان برای عشق 3 واژه داشتند:

1)اروس: عشق بین زن و مرد

2) فیلوس: عشق به خرد

3) آگاپه: عشق فراتر از حد تصور و غیر قابل توضیح

اکثر مردم در پاسخ این سوال که: عشق چیست؟ می گویند: عشق یک احساس هیجان آمیز است. اما احساس هیجان آمیز جزیی از عشق است و نه جزیی اساسی.

عشق همان نقطه ی مقابل الم است. معنی عاشق بودن این است که انسان به مطمئن ترین لنگرها چسبیده است. بدین گونه که انسانی با انسان دیگر کاملاً یکتا و همانند شده است. عشق به معنی باز شدن افقی نامحدود است. شدت احساس عشق بستگی به درجه ی از خود گذشتگی دارد.

با کمال شهامت می توان گفت که عشق هرچه نابخردانه تر و نا مفهوم تر باشد حقیقی تر است.

پاسکال می گوید: عاشق خود را مالک واقعیات دل می داند. این واقعیت که معشوق وجود دارد برای او معجزه ای بیش نیست که هر روز تکرار می شود و وجود معجزه ها در دنیای ایمان و عشق از اتفاقات معمولی است.

عشق همیشه ناگهانی شروع می شود و لازم هم نیست که همیشه صاعقه وار و به صورت عشق دراماتیکی در نگاه اول به وجود آید. در لحظه ای ناگهان معشوق چنان دیده می شود که گویی با آنچه که قبلاً بوده است کاملاً متفاوت است.

رابیندرانات تاگور می گوید: عاشق به شریک خود می گوید:«مرا از طلسم رها کن و به من این قدرت را ارزانی دار تا یک بار دیگر دل آزاد شده ام را به تو تقدیم کنم».

عشق خطا نمی کند بلکه این عاشق است که می تواند خطاکار باشد. شخص کوچک ممکن است فقط عشق کوچکی داشته باشد یعنی عشقی که ممکن است برای درک ارزش واقعی شخصیت معشوق کافی نباشد.

ماریانا الکوفورادو راهبه ی مشهور پرتقالی که یکی از بزرگترین عشاق است، به محبوب خود نوشت:« از صمیم قلب از تو متشکرم به خاطر یاسی که در آنم انداخته ای، خدا نگهدار، مرا دوست بدار و کاری کن که بیش از پیش رنج بکشم.»

تلخ ترین وداع ها این است که دو عاشق بگویند:« ما دیگر نمی توانیم چیزی برای یکدیگر داشته باشیم.»

 

 

لینک ثابت |

شنبه 1 مهر1385-10:7 بعد از ظهر -شکیبا

این متن و از کتاب مائده های زمینی آندره ژید انتخاب کردم. من این کتاب و 10 بار خوندم و واقعاً هر بار که می خونم بیشتر از خوندنش لذت می برم. ناتانائیل یا همون خداداده(مخلوق) به نظرم نماد ذات وجودی و درون همه ی آدماست که باعث می شه آدما این همه با هم تفاوت داشته باشن.

به نظرم خیلی قشنگه

بعدش هم یه شعر خوشگل از کتاب عاشقانه های شل سیلور استاین گذاشتم

********************

ناتانائیل، آرزو مکن که خدا را در جایی جز همه جا بیابی. هر مخلوقی نشانی از خداست و هیچ مخلوقی او را هویدا نمی سازد. هماندم که مخلوقی نظر ما را به خویشتن منحصر کند، ما را از خدا برمی گرداند.

ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد، دریغا که نمی دانیم همچنان که در انتظار او به سر می بریم به کدام درگاه نیاز آوریم... بالاخره این طور نیز می گوییم که او در همه جا هست، هرجا و نایافتنی است، این است که نیاز خویش را به تصادف وا می گذاریم.

و تو نیز ای ناتانائیل، شبیه کسی هستی که برای راهنمایی خود به دنبال نوری می رود که به دست خویش دارد.

به هر کجا که بروی جز خدا چیزی را ملاقات نمی توانی کرد، خدا همان است که پیش روی ماست.

ناتانائیل، همچنان که می گذری به همه چیز نظر می افکنی و هیچ جا درنگ نخواهی کرد، به خویشتن بقبولان که تنها خداست که موقت نیست.

ناتانائیل، ای کاش عظمت در نگاه تو باشد، نه در چیزی که به آن می نگری.

هر معرفت واضحی که تو در وجود خود داری، تا انتهای قرون از تو مجزا خواهد ماند، چرا این قدر برای آن ارزش قائلی؟

علاقه هیچ وقت ناتانائیل، عشق.

ناتانائیل، به خاطر چه بسا چیزهای لذیذ عشق را فرسوده کرده ام. درخشندگی آن چیزها از اینجاست که من مدام به خاطرشان می سوزم. نمی توانم خویشتن را خسته کنم. هر شوری برای من نوعی فرسودگی عشق بوده است. آن هم فرسودگی ای لذت بخش.

ناتانائیل، باید عمل کرد بی آنکه حکمی در خوب و بد اعمال کرد و باید دوست داشت و اضطرابی به خود راه نداد که خوب است یا بد. ناتانائیل، من شوق را به تو خواهم آموخت.

وجودی هیجان انگیز، نه آرام و سر به زیر، من در آرزوی هیچ آسایش دیگری جز آسایش خواب مرگ نیستم، از این می ترسم که مبادا تمامی آرزوهایم و همه ی نیرویی که در طول حیاتم ارضا نکرده ام، پس از مرگ شکنجه و عذابم کنند.

ناتانائیل، علاقه هیچ وقت، عشق. می فهمی؟ که این هر دو یکی نیست.آنچه مرا با غم و اندوه و دلهره و رنج دمساز می کند بیم از دست دادن عشق است، که اگر نمی بود تابشان را نمی آوردم. بگذار هرکس از حیات خویش مواظبت کند.

ناتانائیل! دوست می داشتم لذتی به تو بدهم که تاکنون هیچ کس به تو نداده است. اما در ضمن که مالک این لذتم، نمی دانم چگونه آن را به تو بدهم.

می خواستم با چنان صمیمتی تو را خطاب کنم که هیچ کس دیگر تا کنون نکرده باشد. می خواستم خود را به تو نزدیک تر کنم و تو مرا دوست بداری.

اندوه چیزی جز شور و حرارت فرو افتاده نیست.

اگر چیزهای زیباتری می شناختم، همان ها را برای تو می گفتم، همان ها را، مطمئناً همان ها را، نه چیزهای دیگر را

تو عقل به من نیاموختی، عقل نه،عشق.

اطمینان هست که آدمی هرگز کاری را انجام نمی دهد مگر آنکه به فهم آن قادر باشد. درک کردن همان احساس قدرت به عمل است.«هرچه بیشتر انسانیت را بر عهده گرفتن» عنوان خوبی است.

ناتانائیل! کاش در تو هیچ انتظاری، حتی میل هم نباشد و فقط استعدادی برای پذیرفتن باشد. آنچه را که به سویت می آید منتظر باش. اما جز آنچه را که به سویت می آید خواستار مباش، جز آنچه داری آرزو مکن، بفهم که در هر لحظه ای از روز، می توانی مالک خدا با همه ی ملکوتش باشی، آرزوی تو از عشق باشد و مالک شدنت عاشقانه، زیرا آرزویی که موثر نباشد به چه کار آید؟

آخر چه؟! ناتانائیل، تو خدا را داری و او را نمی بینی، خدا را داشتن، دیدن اوست. اما مردم به او نمی نگرند.

ناتانائیل! تنها خداست که نمی توان به انتظارش ماند، در انتظار خدا به سر بردن یعنی در نیافتن این که خدا در توست. خدا را با خوشبختی مسنج و همه ی خوشبختی ات را در لحظه ی گذرا بنه.

ناتانائیل! هرگز گذشته را در آینده باز مجوی، از هر لحظه ای تازگی شباهت ناپذیر آن را بگیرد، خوشبختی هایت را آماده مکن یا بدان که به جای شادی های آماده، شادی دیگری تو را به شگفتی خواهد انداخت.

دوست ندارم به من بگویید، بیا که فلان شادی و سرور را برایت آماده کرده ام، من فقط شادی های تصادفی را دوست دارم.

ای ناتانائیل! به هیچ یک از شادی هایت تظاهر مکن.

ناتانائیل! خدا را با خوشبختی ات مسنج.

دیگر نمی توانم سپاسگذار خدا باشم که مرا آفریده، مرا که اگر نمی بودم، نمی توانستم از او بخواهم که نباشم.

ای ناتانائیل! بدبختی هر کسی ناشی از آن است که همیشه هم اوست که می نگرد و از آن که به خویشتن بیشتر می پردازد تا به اشیا.

هرچیز به خاطر خود اصالت دارد، نه به خاطر ما. کاش چشم تو آن باشد که بدان می نگرند.

ای کاش عظمت در نگاه تو باشد، نه در چیزی که به آن می نگری.

*******************************

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست

نگفتم:«عزیزم، این کار را نکن»

نگفتم:«برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده»

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه

رویم را برگرداندم

حالا او رفته و من

تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم

نگفتم:«عزیزم، متاسفم، چون من هم مقصر بودم»

نگفتم:«اختلاف ها را کنار بگذاریم

چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است»

گفتم:« اگر راهت را انتخاب کرده ای

من آن را سد نخواهم کرد»

حالا او رفته و من

تمام چیزهایی که نگفتم می شنوم

او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم

نگفتم:«اگر تو نباشی زندگیم بی معنی خواهد بود»

فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد

اما حالا تنها کاری که می کنم

گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم

نگفتم:«بارانی ات را در آر...

قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم»

نگفتم:«جاده ی بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست»

گفتم:«خدا نگهدار، موفق باشی، خدا به همراهت»

او رفت و مرا تنها گذاشت

تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم.

 

لینک ثابت |

سه شنبه 28 شهریور1385-7:33 بعد از ظهر -شکیبا

من یک لیوان چای داغ را به تو ترجیح می دهم

چای فقط زبانم را می سوزاند

اما تو دلم را آخر

***************

دنبالت دویدم

با آنکه گفتی پدرانت

جد اندر جد سلاخ بوده اند

ماندن با تو

رفتن در آستانه ی ساتور است

لینک ثابت |